شکست خورده ای در عشق را پرسیدند: عشق را به چه تشبیه می کنی؟ گفت: عشق مانند ستاره ای می ماند که هر چقدر دورتر باشد بیشتر به تو چشمک می زند و پر نور تر است و تا به آن رسیدی نه از چشمک خبری باشد و نه از نور!
دوست عزیز من جناب شاه لیر من رو به یک بازی وبلاگی با نام نوستالوژیک که در مورد خاطرات دوران قدیم هست دعوت کرده و منم بی مقدمه آنچه از اون دوران یادم می یاد رو تقدیم می کنم:
کلاس اول ابتدایی: باور کنین چند ساله فکر میکنم تا خاطرات مدرسه و کلاس اول ابتدایی رو یادم بیاد ولی حتی یک تصویر هم از اون دوران تو ذهنم نیست!
دختر همسایه: در دوران بچگی که دختر و پسرای همسایه با هم هم بازی می شن من هیچ وقت دختر همسایه نداشتم یا اگه داشتم چشمم بهش نخورد یا اگه بهش خورد باهش همبازی نشدم!
دعوا: یه مدت کمی از دوران بچگی عاشق دعوا بودم! خیلی حال می داد اما یه بار رفتیم یه محله ای چند تا بچه بزرگتر از خودمون با زنجیر! ما رو زدن ما هم بساطمون جمع شد
بچه گربه: عاشق گربه ها هستم. در هیچ دورانی از زندگیم نبوده که یه بچه گربه رو نگه نداشته باشم یا بزرگش نکرده باشم اما وقتی بچه بودم این کار پیوسته بود. یکبار از ترس مادرم گربه رو توی لباسم قایم کردم که حسابی چنگم زد! یه دفعه دیگه هم یه گربه نسبتا بزرگ رو از گردن گرفتم که بلندش کنم اونم نامردی نکرد یه گاز گنده از انگشتم گرفت که رد نیشش تا یک ماه روی دستم بود
شنا: بچگی خیلی به شنا علاقه داشتم اما روزای اولی که رفتم استخر شنا یاد بگیرم نزدیک بودم غرق بشم برای همین از شنا بدم اومد و به موج سواری علاقه مند شدم!
امروز یکی از دوستان از من پرسید فلانی به کی رای می دی؟ گفتم: به فلانی! گفت: ای بابا! فلانی که یک درصد آرا رو هم بدست نمی یاره بهتره بری به فلانی رای بدی که در حال حاضر شانس خیلی بالایی برای انتخاب شدن داره! گفتم: اما من بنا به دلایل شخصی همون فلانی رو که گفتم ترجیح می دم حتی با وجود اینکه می دونم شانسش برای انتخاب شدن خیلی کمه! دوستم گفت: برادر! الان دیگه ترجیح من و تو مهم نیست! الان مهم اینه اون فلانی شانس بیشتری داره و بهتره همه بریم به اون رای بدیم تا فلانی دیگه رئیس جمهور نشه!!!
چند وقت پیش از همراه چندم برایمان اس ام اسی آمد که :" مشترک گرامی صورتحساب قبض این دوره شما ....ریال می باشد لطفا بدهی خود را به موقع پرداخت کنید تا خط شما قطع نگردد" ما نیز که پولی در بساط نداشتیم بعد از خواندن متن موبایلمان رابه گوشه ای انداختیم! چند روز بعد دوباره اس ام اسی از همراه چندم آمد که:" مشترک گرامی خط شما در صورت عدم پرداخت بدهی تا سه روز دیگر به صورت یکطرفه قطع می گردد" ما هم دوباره موبایلمان را به گوشه ای انداختیم و رفتیم! سه روز بعد همراه چندم برایمان اس ام اس زد که :" هی مشترک! خطت بدلیل عدم پرداخت بدهی به صورت یکطرفه قطع شده! زود برو پرداختش کن و گرنه تا یک هفته دیگه کاملا قطع می شه!" این بار هم بدلیل عدم داشتن پول گوشی را به گوشه ای انداختیم و رفتیم .بعد یک هفته همراه چندم اس ام اس زد که: " فلان فلان شده! چرا نمی یای قبضت رو بدی؟ الان خطت رو کاملا قطع کردیم و اگه تا چند روز دیگه هم بدهیت رو ندی کاری می کنیم که به ...ه خوردن بیافتی!!!" بعد از دیدن این اس ام اس تهدید آمیز بلافاصله مبلغ موردنظر را از دوستان و آشنایان قرض نموده و قبض را پرداخت نمودیم و رسید آن را نیز به دفتر خدماتی دادیم تا خطمان را وصل نمایند اما بعد از چند روز همراه چندم اس ام اس زد که : " مردک! حتما باید زور بالای سرت بود تا قبضت رو پرداخت می کردی؟! حالا هم تا یک ماه خطت رو وصل نمی کنیم تا برات درس عبرتی باشه!"
روزی دو برادر عاشق دختری زیبا شدند وقصد ازدواج با وی کردند. اما هیچکدام به نفع دیگری کنار نرفت پس قضاوت به حاکم شهر سپردند. حاکم گفت: آیا دلیل عشق شما به این دختر فقط زیبایی وی است؟ هر دو جواب دادند: آری! پس حاکم امر کرد که هر کس امشب به فلان طویله برود و تا صبح فضولات بیشتری بخورد می تواند با دختر ازدواج کند! شب دو برادر به خوردن فضولات مشغول شدند اما یکی از آنها زود دست از خوردن کشید و آن یکی همچنان به خوردن ادامه داد تا اینکه صبح شد! صبح خوشحال پیش حاکم رفت! حاکم گفت: تو شایسته ازدواج با این دختر هستی و می توانی با وی ازدواج کنی! جوان خوشحال شد و گفت: اما چرا از من خواستید تا برای اینکه بتوانم با آن دختر ازدواج کنم تا صبح فضولات را بخورم؟ حاکم گفت: چون کسی که فقط بخاطر زیبایی دختری به وی دل می بنند و قصد ازدواج با وی می کند معلوم است عقل درستی ندارد و من می خواستم امتحان کنم کدامیک از شما کم عقل ترید و برای این ازدواج شایسته تر! پس آن برادر ناراحت شد و از ازدواج با آن دختر پشیمان گشت! برادر دیگر از فرصت استفاده کرد و با آن دختر ازدواج کرد! برادر فضله خورده ناراحت دوباره پیش حاکم رفت و گفت: که برادرم از انصراف من سو استفاده کرد و با آن دختر ازدواج کرد! حاکم گفت: من درباره آن دختر تحقیق کردم و فهمیدم که علاوه بر زیبایی از فهم و کمالات هم برخوردار است و آنکه عاقل تر بود با وی ازدواج کرد!!!
الا ای آنکه می خندی و شادی
چرا چون همرهت گشته عروسی
به زعم خود عروس در چنگ داری
خبر داری ببردندت اسیری؟!
اگرچه مادرت بر تو کند غش
چو دیدت با لباسای دامادی
اما...
اما
کمی در آیینه بر خود نگا کن
آخه اینم ریخته که داری؟!
دماغت چون قطاپ و کله ات تاس
به قدت گر بنگری هست دیلاق!
سوالم از تو این است ای پسر جان!
به خواستگاری هم که رفتی اما با چه رویی؟
اگر بودم بجای بابای دختر
تو را می دادمت من شل و کوری!
ولی چون مطمئن هستی بر خود
گرفتی دختر و عروسی برپا نمودی
(از طرف یک پسر مجرد حسود)
1- به عقیده شما مهمترین دلیل دعوای زن و شوهر چیست؟
الف- عدم استفاده از مشاوره
ب- خصوصیه
ج- زن وشوهر دعوا کنن ابلهان باور کنن
د- به دلایل نامعلوم
2- به نظر شما لقب سرمربی بعدی تیم ملی چیست؟
الف- سلطان
ب-ژنرال
ج- امپراطور
د- جومونگ!
3- به نظر شما دلیل عدم موفقیت جومونگ در ازدواج با سوسانو چیست؟
الف- کخ ریزی تسو
ب- بلاهت یونگفو
ج- بیماری امپراطور
د- زرنگی برادر اوده
4- به نظر شما چه رابطه ای بین حاملگی بانو سوسانو و جومونگ با حاملگی بانو یوها و هموسو وجود داره؟
الف- نه ماه دیگه معلوم می شه
ب- شاید هیچ رابطه ای نباشه
ج- البته قضیه خیلی مشکوکه
د- پسر کو نشان نبرد از پدر!
گاهی اوقات بعضی از دوستای وبلاگ نویس که از وبلاگ نویسی خسته میشن یا بنا به دلایل مختلف دیگه وقت نوشتن تو وبلاگ رو ندارن یه پیغام خداحافظی برای خواننده های وبلاگ می ذارن که خلاصه مطلب این میشه که: "رفتم" ولی بعد از مدتی که دلشون برای وبلاگستان تنگ می شه دوباره شروع می کنن به نوشتن و عنوان می کنن که: "برگشتم" حالا ما چون از اول نگفته بودیم که رفتم حالا عنوان می کنیم که : "آمدم"
پس در روزگاری زن و شوهر جوان و فقیری هر روز برای رفتن به سر کار خویش از جاده ای می گذشتند و اتفاقا هر روز زن و شوهر جوان و ثروتمندی نیز همراه با گاری مخصوص خود از همان جاده می گذشتند. روزی از روی اتفاق مرد ثروتمند مرد فقیر را در گوشه جاده دید و وی را سوار کرد. در طول راه مرد فقیر آهی کشید و گفت: خوش به حال شما! من هر روز شما و همسرتان را می بینم که با گاری خویش از این جاده می گذرید و آرزوی من همیشه این بوده که من نیز گاری داشتم تا بتوانم با همسرم مسیر جاده را با گاری طی کنیم! مرد ثروتمند نگاهی به مرد فقیر کرد و سپس آهی کشید و گفت: عجبا در این که من نیز هر وقت تو و همسرت را می دیدم که پیاده در مسیر جاده می روید آرزو می کردم که کاش من و همسرم نیز گاری نداشتیم تا می توانستیم مانند شما دست همدیگر را می گرفتیم و با هم صحبت می کردیم و جاده را می پیماییدیم!
× بازی وبلاگی (نوستالوژیک!)
× فلانی در انتخابات
× اس ام اس های همراه چندم!
× حکایت دو برادر و دختر زیبا
× در وصف داماد و دامادی
× سوالات کارشناسی ارشد(12)
× اندر مزایای زود ازدواج کردن!
× آمدم ولی برگشتم!
× آرزوهای شوهران جوان
× یه درخواست از خواننده ها
× فیل در تاریکی و توصیف ازدواج از نظر یک دانا!
× کم عقلی و ازدواج
× به یک شب قناعت کنید!
× سوالات کارشناسی ارشد ازدواج (11)

