پس در روزگاری زن و شوهر جوان و فقیری هر روز برای رفتن به سر کار خویش از جاده ای می گذشتند و اتفاقا هر روز زن و شوهر جوان و ثروتمندی نیز همراه با گاری مخصوص خود از همان جاده می گذشتند. روزی از روی اتفاق مرد ثروتمند مرد فقیر را در گوشه جاده دید و وی را سوار کرد. در طول راه مرد فقیر آهی کشید و گفت: خوش به حال شما! من هر روز شما و همسرتان را می بینم که با گاری خویش از این جاده می گذرید و آرزوی من همیشه این بوده که من نیز گاری داشتم تا بتوانم با همسرم مسیر جاده را با گاری طی کنیم! مرد ثروتمند نگاهی به مرد فقیر کرد و سپس آهی کشید و گفت: عجبا در این که من نیز هر وقت تو و همسرت را می دیدم که پیاده در مسیر جاده می روید آرزو می کردم که کاش من و همسرم نیز گاری نداشتیم تا می توانستیم مانند شما دست همدیگر را می گرفتیم و با هم صحبت می کردیم و جاده را می پیماییدیم!
چند وقت دیگه عروسیه یکی از بهترین دوستامه. یکی از معدود دوستایی که از بچگی با هم بودیم و حالا اون داره داماد می شه! البته اون نه مثل من به خودش می گفت پیر پسر و نه هیچ چیز دیگه و آخرش هم با اونی که خیلی دوسش داشت ازدواج کرد به همین راحتی! می گن وقتی یه مرد یا زن ازدواج می کنه پدر مادر زن و مرد به طرف مقابل حسودیشون می شه که مثلا طرف اومد قاپ بچه ما رو دزدید! ولی حالا من به این دختر خیلی حسودیم میشه که جلوی چشمای من قاپ رفیقم رو دزدید! خلاصه اینکه حالا چند وقت دیگه عروسی این دوستمه و اون قصد داره روی کارت عروسیش یه متن کوتاه، جالب، مبتکرانه و اگه شد کمی هم غیر متعارف رو چاپ کنه و برای همین هم از من که می دونه وبلاگ می نویسم کمک خواست! من هم از تمام شما دوستان(حتی شما دوست عزیز!) که احتمالا گذرا به این وبلاگ راهتون کج شده خواهش می کنم متنی هر چند کوتاه رو برای کارت عروسی این دوستمون پیشنهاد بدین و من قول می دم که متن کسی که روی کارت عروسیش چاپ بشه رو به عروسی این دوستم دعوت کنم. خودم هر چی زور زدم آخرش این دراومد:
شب بفرمائید عروسی در خدمتیم
گویند روزی جمعی از مردم پیش دانایی رفتند و از وی پرسیدند: ازدواج را چگونه تشبیه می کنی؟ دانا از تعدادی از آن جمع خواست که یکی یکی داخل اتاقی تاریک شوند و آنچه در اتاق می بینند یا لمس می کنند را توصیف کنند. پس عده ای داخل اتاق تاریک شدند و مدتی در آنجا ماندند اما خبری از آنها نشد و برنگشتند! سپس عده ای دیگر داخل شدند و دوباره خبری از آنها نشد! پس مردم به دانا گفتند: قضیه این اتاق چیست؟ دانا گفت: من از نگهبان باغ وحش خواستم که فیلی را در این اتاق تاریک قرار دهد و چون کسانی که وارد اتاق می شوند فیل را نمی بینند هر کدام قسمتی از فیل را لمس می کند و وقتی این افراد بیرون بیایند مسلما هر کدام از آنها چون فقط قسمتی از فیل را لمس کرده اند در نتیجه همان قسمت را توصیف می کنند و این است مثال توصیف ازدواج که چون در تاریکی قرار دارد هیچ کس نمیتواند تمام آن را توصیف کند! مردم معترض شدند و به دانا گفتند: اما فکر نمی کنید این حکایت مربوط به توصیف حقیقت بوده باشد؟ دانا کله اش را خاراند و گفت: آری راست گفتید این حکایت را من از جایی جعل کردم اما بالاخره توصیف ازدواج نیز کم از توصیف حقیقت ندارد! در این هنگام نگهبان باغ وحش پیش دانا آمد و گفت: آن موقع که گفتید فیلی را به اتاق تاریک ببریم فیل در دسترس نداشتیم و در نتیجه به جای آن یک خرس نر را به اتاق فرستادیم! امیدوارم کارتان راه افتاده باشد!!!
دختری با شخص کم عقلی ازدواج کرد. بعد از مدتی از رفتارهای وی به ستوه آمد و شکایت به نزد خانواده پسر برد. خانواده پسر شکایت وی را رد کردند و گفتند: که از همان ابتدا وی را دیدی و انتخاب نمودی و اگر مشکلی هست تقصیر خود توست. دختر گفت: آن موقع نمیدانستم که دیدن با چشم با عقل و بی عقلی رابطه برعکسی دارد و حالا دانستم!
1- به نظر شما مهریه بالا چه تاثیری در زندگی زناشویی زوجین دارد؟
الف- تاثیر مثبت
ب- تاثیر منفی
ج- تاثیر خنثی
د- هیچکدام
2- به نظر شما مهریه عندالاستطاعه یعنی چه
........ادامه مطلب>>>
شخص ترسویی قصد زن گرفتن کرد. از وی پرسیدند هدفت از ازدواج چیست؟ گفت: قصد دارم زنی اختیار کنم و آن زن هر سال پسر بچه ای برایم بزاید و سپس تعداد بچه های پسر زیاد گردد تا لشکری گردند و از جان من محافظت نمایند! گفتند: و اگر تمام بچه هایی که زنت زایید دختر بود آنگاه چه؟ گفت: آنگاه برای دخترانم شوهرانی گردن کلفت به همسری بر می گزینم تا لشکری ترتیب دهند و از جان من محافظت نمایند! دوباره گفتند: و اگر دامادانت تو را دوست نداشتند و قصد جانت را کردند آنگاه چه می کنی؟ گفت: آنگاه زنم را طلاق خواهم داد و همه بچه ها را نیز به وی خواهم بخشید که اساس زندگی بر گذشت است!
چند وقت پیش خبری منتشر شد که یک پسر بچه 13 ساله انگلیسی بعد از برقراری رابطه با یک دختر خانم 15 ساله در همان ضربت اول تونسته دختر بچه ای ناز و مامانی را به جامعه جهانی تحویل بده! اینکه این پسر بچه چطور تونسته قبل از سن بلوغ به این اقدام مهم دست پیدا کنه رو می شه ناشی از چند مسئله دونست! یکی اینکه احتمالا این جناب بچه کمی بلوغ زود رس داشته یا شاید اصلا بچه رو به ناف این بچه بستن! اما از همه این مسائل که بگذریم می شه گفت که این قضیه یادآور همون ضرب المثل معروفه که می گفت: حرف راست رو باید از بچه شنید! البته با کمی دستکاری تو ضرب المثل باید گفت: کار راست رو باید از بچه یاد گرفت! یا شاید هم کار راست ..... رو !
در قدیم الایام دختری بسیار زیبا زندگی می کرد که خواستگاران فراوان داشت. پس دختر شرط گذاشته بود که کسی که می خواهد با او ازدواج کند باید از یکی از جنوبی ترین سرزمینهای دنیا به نام شاریمونا سنگی بسیار قیمتی به نام اساطروس را که تا کنون دست هیچ بشری به آن نخورده برای وی بیاورد! و البته در این راه افراد بسیاری به سفر رفتند و بعد از تحمل مرارتهای بسیار و نیافتن آن مکان، دست از پا درازتر برگشتند و همچنین افرادی که در این راه رفتند و برنگشتند! روزی پسری به نزد دختر رفت و گفت: من توانائی انجام خواسته تو را دارم و بهتر است با من ازدواج نمائی. دختر گفت: تا خواسته من را بجا نیاوری با تو ازدواج نخواهم کرد. پسر به سفر رفت و بعد از یکسال برگشت و به پیش دختر رفت و سنگ اساطروس را به وی داد! دختر با تعجب نگاهی به سنگ کرد و گفت: اما این که اساطروس نیست! پسر گفت: از کجا فهمیدی که این اساطروس نیست در حالی که قبلا آن را ندیده بودی؟ سپس گفت: من می دانستم که تو نام این سرزمین و این سنگ را از خودت درآوردی چون در زمانه ما نه تلویزیون وجود دارد و نه اینترنت! پس این یک سال را به یکی از شهرهای اطراف رفتم و حالا نیز برگشتم تا دست تو را رو نمایم! دختر گفت: ای جوانمرد! حق با توست و من تمام این مدت نام این شهر و سنگ را از خود درآوردم تا خواستگارانم را دست به سر کنم چون هیچ کدام از آنها را دوست نداشتم و حالا نیز از تو می خواهم که این راز را به کسی نگویی و به جای آن من حاضرم با تو ازدواج کنم! پسر گفت: البته من دیگر قصد ازدواج با تو را که دیگران را به راحتی دست به سر می کنی ندارم اما برای تنبیه کار بسیار زشتی که کردی باید با شخصی که من می گویم ازدواج نمایی و در غیر این صورت رسوای تمام شهر خواهی شد! بعد از آن نیز این دختر زیبا با زشت ترین مرد شهر ازدواج کرد تا همگی از وی درس گذشت بیاموزند!
و گویند روزی ماهواره ای از زمین به پرواز در آمد به نام امید با هزاران امید! اما هنوز از لایه ازن نگذشته بود که میلیونها فرد بیکار به جای اینکه احساس شعف و نشاط ملی بهشان دست دهد گوشیهایشان را دستشان گرفتند و به جای استفاده صحیح از سیستم ارسال پیامک و تبریک این پیروزی فرخنده شروع کردند به فرستادن اس ام اس های آنچنانی که مثلا: " ماهواره امید لایه ازن را سوراخ کرد و از آن گذشت!" و یا " ماهواره امید بعد از رسیدن به فضا ابتدا به سیارات زهره و ناهید به دلیل بدحجابی تذکر منکراتی داد" یا " ماهواره امید به دلیل لایی کشی بین کرات دیگر و همچنین مزاحمت برای نوامیس فضائی به پارکینگ کهکشان راه شیری منتقل شد!" و در نهایت " نهمین پیام ماهواره امید: جون مادرتون اینقدر مسخرم نکنین!" البته آخرین پیام ماهواره امید نیز این بوده که : پس چرا ماهواره آرزو رو به فضا نمی فرستین نامردا!
زوج جوانی از پیش درویشی می گذشتند پس به وی گفتند: ای درویش! ما دو نفر چند صباحی است که با یکدیگر زندگی می کنیم و بی نهایت عاشق یکدیگر هستیم و فکر می کنیم تا آخر عمر نیز این عشق با دوام بماند نظر تو چیست؟ درویش نگاهی به آن دو بنمود و هیچ نگفت! آن زوج سوال خویش را تکرار نمودند. درویش گفت: آن چه از شما می بینم آن چیزی است که از تمام زوجین امثال شما دیدم و آن این که چند سال دیگر حتی تحمل دیدن یکدیگر را نیز نخواهید داشت! پس زوج متعجب شدند و گفتند: اما ما دو نفر آنقدر یکدیگر را دوست داریم که حتی یک ساعت نیز بدون هم دوام نمی آوریم چگونه چنین حرفی می زنی؟ درویش گفت: بسیار بودند زوجینی مثل شما که عشقی آتشین داشتند اما دیری نپائید که روابط آنها به سردی گرائید. زوج پرسیدند: ما چه باید بکنیم تا آتش این عشق برای ما جاودانه باشد؟ درویش گفت: فقط یک راه دارد و آن این است که به خواسته یکدیگر خیانت نکنید! یعنی اگر همسرت از تو چیزی خواست و تو آن خواسته را قبول نمودی که انجام دهی پس باید آن را در همه حال رعایت کنی چه در جفا و چه در خفا ! که اگر آن خواسته را در پیش وی به جا نیاوری مهرت از دل همسرت بیرون رود و اگر آن خواسته را در خفا رعایت ننمایی خود را و زندگیت را گرفتار دام بلا نمایی و این است رسم عشق پایدار اگر خواهان آنید!
امروز یکی از دوستان ما که اتفاقا جزو فعالین سیاسیه و توی چند تا حزب هم فعالیت می کنه! اعلام کرد که قصد داره با یه سری شرط و شروط خاص وارد صحنه انتخابات ریاست جمهوری بشه! ازش پرسیدیم که شرط و شروطش برای ورود به انتخابات چیه؟ گفت: یا من میام یا خاتمی! و اگه خاتمی نیاد من میام تا مملکت رو نجات بدم! بهش گفتیم: پس معلومه که جزو جناح اصلاح طلبا هستی و قصد داری با اصولگراها رقابت کنی؟ گفت: البته این رو هم بگم که اگه احمدی نژاد بیاد دیگه من نمی یام! پرسیدیم: چرا؟ گفت: چون احمدی نژاد هم طرح های زیادی در دست انجام داره که اگه رئیس جمهور نشه اون طرحها ناتموم می مونه! بعد هم گفت: پس همین الان رسما اعلام می کنم که "اگه خاتمی نیاد من میام و اگه احمدی نژاد بیاد من نمی یام!" و بعد هم قبل از اینکه غرق در تفکر بشه به من توصیه کرد که به جای اینکه همش به فکر ازدواج باشم کمی هم ذهنم رو مشغول مسائل سیاسی کنم و در انتخابات هم حضوری پر نشاط داشته باشم!
× وام ازدواج!
× سرکاری از نوع چینی!(عروس و دامادی که همه چیزشان شبیه است!)
× ابهام!
× حکمت آموز!
× یک پیر پسر 30 ساله!
× ستاره
× بازی وبلاگی (نوستالوژیک!)
× فلانی در انتخابات
× اس ام اس های همراه چندم!
× حکایت دو برادر و دختر زیبا
× در وصف داماد و دامادی
× سوالات کارشناسی ارشد(12)
× اندر مزایای زود ازدواج کردن!
× آمدم ولی برگشتم!


