دوست عزیز من جناب شاه لیر من رو به یک بازی وبلاگی با نام نوستالوژیک که در مورد خاطرات دوران قدیم هست دعوت کرده و منم بی مقدمه آنچه از اون دوران یادم می یاد رو تقدیم می کنم:
کلاس اول ابتدایی: باور کنین چند ساله فکر میکنم تا خاطرات مدرسه و کلاس اول ابتدایی رو یادم بیاد ولی حتی یک تصویر هم از اون دوران تو ذهنم نیست!
دختر همسایه: در دوران بچگی که دختر و پسرای همسایه با هم هم بازی می شن من هیچ وقت دختر همسایه نداشتم یا اگه داشتم چشمم بهش نخورد یا اگه بهش خورد باهش همبازی نشدم!
دعوا: یه مدت کمی از دوران بچگی عاشق دعوا بودم! خیلی حال می داد اما یه بار رفتیم یه محله ای چند تا بچه بزرگتر از خودمون با زنجیر! ما رو زدن ما هم بساطمون جمع شد
بچه گربه: عاشق گربه ها هستم. در هیچ دورانی از زندگیم نبوده که یه بچه گربه رو نگه نداشته باشم یا بزرگش نکرده باشم اما وقتی بچه بودم این کار پیوسته بود. یکبار از ترس مادرم گربه رو توی لباسم قایم کردم که حسابی چنگم زد! یه دفعه دیگه هم یه گربه نسبتا بزرگ رو از گردن گرفتم که بلندش کنم اونم نامردی نکرد یه گاز گنده از انگشتم گرفت که رد نیشش تا یک ماه روی دستم بود
شنا: بچگی خیلی به شنا علاقه داشتم اما روزای اولی که رفتم استخر شنا یاد بگیرم نزدیک بودم غرق بشم برای همین از شنا بدم اومد و به موج سواری علاقه مند شدم!
× وام ازدواج!
× سرکاری از نوع چینی!(عروس و دامادی که همه چیزشان شبیه است!)
× ابهام!
× حکمت آموز!
× یک پیر پسر 30 ساله!
× ستاره
× بازی وبلاگی (نوستالوژیک!)
× فلانی در انتخابات
× اس ام اس های همراه چندم!
× حکایت دو برادر و دختر زیبا
× در وصف داماد و دامادی
× سوالات کارشناسی ارشد(12)
× اندر مزایای زود ازدواج کردن!
× آمدم ولی برگشتم!


